ولی نوشتن ارومم میکنه
مینوسم تا خاطرات خوب و بدم یادم نره
مینویسم که یادم نره غم و شادی هر دو گذرا هستن
اینکه وقتی شادی بلند بلند نخند چون ممکنه غصه ها بیدارن بشن
این روزا خیلی خوب میگذره
فکر کنم روزایی که بش میگن جوونی همینه ، زندگی همین لحظه هاییه که داره میگذره
جشن مهسا تموم شدو فعلا درگیره مهمونیای بعدش هستیم
هر شب یه جا میریم مهمونی
منم احساس میکنم یه برادر پیدا کردم چیزی که هیچ وقت نداشتم
با هم فوتبال نگاه میکنم، فیلم میبینیم و تا نصفه شب بیداریم گاهی وقتا هم مثل یه برادر نصیحتم میکنه و وقتی با مهسا بحث میکنم از من طرفداری میکنه
در کل دوسش دارم و به عنوان یه برادر پذیرفتمش
خبر خوب دیگه این بود که عموم از سوریه برگشت
انقد خوشحال شدم که وقتی دیدمش چند دقیقه محکم بغلش کردم
+این روزا همش به این فکر میکنم که من میتونم سال دیگه هم کنکور بدم همون رشته ای که از بچگی ارزوشو داشتم پزشکی!
اما دیگه نمیتونم ۱۷ ساله بشم
پس خیلی وقتا خیلی محکم باید بگی فدای سرم
میدونم سخته! اما محال نیس
+از عکاسی خوشم میاد ، اما اول باید یه دوربین خوب بخرم بعدم لحظه های خوبمو ثبت کنم
+تا الان امتحانا چطور بوده؟
به نظره من دینی اسون بود خدا کنه زیست و فیزیکم راحت باشه
+
برچسب:
نویسنده: الینا حبیبی