22/2/98
دو روز پیش رو تخت دراز کشیده بودم و اهنگ گوش میدادم که چشمم خورد به قاب عکس رو میزم یهو دلم خواست بزنمش رو دیوار
نردبون تاشو رو از زیر تخت دراوردم گذاشتم زیر پام و رفتم بالا
یه میخ کوچولو پیدا کردم و با چکش کوبیدم روش
خواستم بیام پایین که به جای یه پله دوتا پله پامو گذاشتم پایین تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دستمو سر بدنم بکنم تا با صورت نیام رو زمین ...
به بدترین شکل ممکن خوردم زمین و لحظه ی اخر خورد شدن استخون دستمو شنیدم
از درد چشام سیاهی رفت واقعا دلم میخواست هوار بزنم
زنگ زدم به اژانس
با سرعت شلوارمو پام کردم و یه پانج پوشیدم و شالمو انداختم رو سرم
پول پس اندازمو گذاشتم تو کیف پولم و همون موقع صدای بوق ماشین اومد
نیم ساعت بعد رسیدم بیمارستان به پذیرش شرایطمو گفتم و راهنماییم کردن
واقعا دلم نمیخواست کسیو نگران کنم ولی مجبور شدم زنگ بزنم به پدرم
سریعتر خودشو رسوند
حدود یک ساعت و نیم برای عکس برداری و کچ گیری معطل شدیم
فهمیدم اونهمه درد بیخودی نبود و دستم از سه جا شکسته
خلاصه الانم یه دستی دارم تایپ میکنم
برچسب:
نویسنده: الینا حبیبی