
تا یه هفته قبلش که درگیره لباسو ارایشگاهو این چیزا بودم
انقد که من رقصیدم ننه ی عروس نرقصید:))
دوستای دامادم که سنگ تموم گزاشتن
دمشون گرم
2.چهارشنبه هم کلاسو رنگ زدیم ، انقد خوش گذشتو خندیدیم که حد نداره
حیف که اپلود نمیشه وگرنه عکسایی گرفتیم تاریخی!!!
3.مامانه دوستم کاملا یهویی زنگ زد گفت فاطمه پیشه شماس شیما جان؟؟
+نه خاله
-واقعا؟ اما فاطمه گفت که با تو میره بیرون
+نه خاله من خونه ام 
-باشه، قربونت مرسی عزیزم
شبش فهمیدم من باهاش رفتم بیرون
(با رفیقش به اسمه من پیچونده بودن)
این که چیزی نیس یه بارم رفته بودیم دربند که من خودم خبر نداشتم :///
+از کی مدرسه رو تعطیل کردین؟منکه فردارو برم دیگه نمیرم

برچسب:
نویسنده: الینا حبیبی