خرید بک لینک
5 شنبه دوباره مُری اومد خونمون منو نصیحت کنه مثلا

منم دیدم حرفاش تکرایه گوشم از این حرفا پره رفتم سوهان اوردم همین جوری که ناخونامو سوهان میکشیدم به حرفاش گوش میدادم

اونم به دله خودش بد نمیاورد ادامه میداد

روزه جمعه هم صبح بیدار شدم خراب شدم خونه مامان جونم اینا

چون صبح بود بابابزرگم هنوز خواب بود بیدارش کردم بوسیدمش

با اینکه از خواب بیدارش کرده بودم ولی با خوش رویی گفت :سلام شیمای من

حالا اگه کسی منو بیدار کنه عمشو میارم جلو چشش

دیگه واسه ناهار زنگ زدیم داییم و نامزدش هم اومدن

مامانم اینا که رسیدن جمعمون جمع شدو ناهار خوردیم

بعدازظهرم داییمو زنداییم اومدن منو بپیچونن برن بیرون

حالا نمیدونستن که من جلو تر از اونا حاضر تو حیاط وایسادم

مهسا رو هم برداشتیم رفتیم بیرون

اهنگ دستم تو دسته یاره رو گذاشتیمو صداشو بردیم بالا

بعدشم رقتیم پیشه علی بستنی ، بستنی خوردیم

+با توجه به نصایح مری تصمیم گرفتم پرستاری بخونم و چون خیلی از کشورای خارجی به پرستار نیاز دارن خیلی سریع اونجا بهم کار با درامد بالا میدن البته علاقه ی خودمم به این رشته کم نیست

برچسب: نویسنده: الینا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 4:33

صفحه بندی