
ساعت 9 بیدار شدم ارایش کردم و لباس پوشیدم خوراکی هامو گذاشتم تو کیفم و راه افتادم
با بچها سلام کردمو دس دادیم نشستیم
صفحه ی اولو که باز کردم چشامم سنگین شد
صفحه ی دوم احساس خواب الودگی کردم
صفحه ی سوم ترسیدم برم تو کما دفترمو بستم
رفتم تو نماز خونه کیفمو گذاشتم زیره سرم نفهمیدم کی خوابم برد
از 10 خوابیدم تا 1 بچها بیدارم کردن ناهار خوردیم
دوباره از 2 تمیز خوابیدم تا 5
انقد خوابیده بودم که زیره چشمام پف کرده بود
بعد از ظهرشم رفتیم کافه بستنی و اب زرشک ترررش خوردیم 
امروزم وقت دندون پزشکی داشتم
زنگ زدم به فاطمه که بیا بریم دکتر
اونم از خدا خواسته حاضر شد اژانس گرفتیم رفتیم مطب
زیره مطب یه مزون لباس عروس بود چون نیم ساعت زود رسیده بودیم رفتیم تو
الکی گفتیم ماه دیگه عروسیمه
خلاصه تقریبا همه ی لباساشو امتحان کردیم
لباسای سفید پف پفی رو میپوشیدم فاطمه هم دست میزد و کل میکشید 
دیووونه بازی دراوردیماااا 
دلم نمیومد لباسارو دربیارم
ولی مجبوری درشون اوردم لباسای خودمو پوشیدم گفتم هفته ی دیگه با نامزدم میام میگیرمش نفروشیدشااااااا
اون بیچاره هم گفت باش
+سه تا از دندونامم خراب بود که پر شدن
خداروشکر بدونه بی حسی بودش و اصلا درد نداشتم
+به شدت نیاز به تغییر دارم احتمالا مدرسمو عوض کنم البته اگه مدیرمون بازی درنیاره و پروندمو بده
برچسب: کتابخانه,کتابخانه ملی,کتاب همخونه,
نویسنده: الینا حبیبی